دوباره شب واسمان چادر سیاهش را بر سر کرد      شهر در سکوت فرو رفته   همه جا سوت وکور است 

  صدای پای عابری از دور به گوش می رسد  که لنگ لنگان به سوی مسیر نامعلومی به پیش میرود  اواز تاریکی می گریزد  از شب سیاه ظلمانی می هراسد  ویاد اوری گذشته عذابش می دهد   

  او می رود بی انکه بداند همه جا اسمان همین رنگ است وزندگی همین است  نگاه کردن از همان دریچه تکراری.....

 


 

نوشته شده توسط دینا در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 16:21 موضوع | لينک ثابت