در صحرا گم شده بود. ازتشنگی داشت می مرد  . چهار روز را بدون اب و در وسط صحرا وزیر خورشید داغ سر کرده بود  ان هم بایک گونی سنگین حاوی هفت شمش طلای یک کیلویی که دزدیده بود . دیگر ازتشنگی  داشت هلاک می شد که سایه دیوار خرابه ای را دید. با اخرین توانی  که داشت به سوی خرابه راه افتاد . قدمهای اخر را افتان وخیزان برداشت و ...داخل خرابه یک چاه اب دید  . سرچاه تلمبه زنگ زده ای قرار داشت که با عجله شروع کرد به تلمبه زدن . معلوم بود چاه اب دارد  اما ان قدر ته نشین شده بود که به انتهای لوله نمیرسید . باید چیزی سنگین داخل چاه می انداخت تا  سطح اب بالا بیاید و به لوله برسد که وقتی تلمبه میزنداب بالا بیاید  اما چه چیزی را؟

اگر خاک یا اجرهای خرابه را داخل چاه می ریخت اب را به خود جذ ب می کردند و... یک مرتبه نگاهش به گونی طلاها افتاد.ابتدا منصرف شد :"هرکدام ازاین شمشها نزدیک 20 هزار دلار می ارزه   20 هزار دلار برای یک جرعه اب ؟"  چند ثانیه مکث کرد  اما سرانجام تسلیم تشنگی شد  و شروع کرد . شمش اول را انداخت   اب بالا نیامد . شمش دوم هم افاقه نکرد . سومی وچهارمی وپنجمی و...حالا قطره های اب بالا می امد اما هنوز کم بود . نگاهی به دو شمش طلای باقی مانده انداخت . چشمانش را بست و ششمین شمش را داخل چاه انداخت  و تلمبه زد و...اب گوارا وخنک که از لوله بیرون زد صدای قهقهه اش بیابان را لرزاند . ان قدر خورد  تا بتواند هشت ساعت باقی مانده را نیز راه برود . اخرین شمش طلا را همراه خود برداشت و همین طور که از چاه دور می شد با  صدای بلند خندید و گفت :یک جرعه اب به قیمت 20 هزار دلار ...!!


 

نوشته شده توسط دینا در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 22:27 موضوع | لينک ثابت